... رادين و عمو سوتي ...
به نام سلام كه سلام نام خداست
- رادين وعمو سوتي
ديگه رادينم وارد3 ماهگي شده و كم كمك داره با ادمهاي دور رو برش آشنا مي شه و بهشون واكنش نشون ميده.الان ديگه فهميده كه من مامانشم و بابا محسن پدرشه.
الان ديگه به اداهاي ما واكنش نشون ميده و تقريباْ يه چيزهايي رو ميفهمه.
غير از ما با مادر روحي هم جور شده و هر قت مامان روحي رو مي بينه در لحظه اول مثل يه پسر حرف گوش كن اول با دقت به حرف هاش گوش مي ده و بعد از حظ بردن كلي ميخنده.بابا احمد به شوخي مي گفت پسرم مي دونه مامانيش ناظمه واسه همي مي ترسه تو بغل مامان بزرگش تكون بخوره.
دو هفته اي بود كه رادينم وارد 3 ماهگي شده بود و به يمن قدم خيري كه تا حالا واسمون داشته تو اين روزها هم مامان حاشي و بابا حبيب راهي سفر كربلا شدند كه مصادف بود با اربعينه.واسه همين يه شب تو همون شبهايي كه عموها تنها بودند،گفتيم بيان خونمون تا دور هم باشيم.
شام رو مهمون بابا محسن بوديم و برامون جوجه درست كرد با كمك عموها.
از همون اول وقتي عمو مجتبي رادين رو ديد بهش علاقه مند شد .البته رادين هم عمو رو دوست ميداشت و وقتي خونه بابا حبيب مي رفتيم فقط تو بغل عمو مجتبي ساكت مي موند.
بعد از شام مطابق معمول عمو مجتبي شروع كرد به بازي كردن با رادين جون.موبايلش رو در آورد و آهنگ سوتي كه تو گوشيش بود رو واسه رادين گذاشت .كم كم پسري به صدا واكنش نشون داد و خنديد .عمو مجتبي اين كار رو خودش انجام داد و رادين اين بار بيشتر از قبل خنديد.
عمو مجتبي هم كه مي ديد رادين جون خوشش اومده مدام اين كار رو تكرار مي كرد.دفعات بعدي عمو مجتبي دست رادين رو مي گداشت رو لبش و خودش سوت ميزد،انگار كه خود رادين سوت ميزنه و اينجوري شد كه رادين از اينكار خوشش اومد و با انجامش مي خنديد.
از اون به بعد هر وقت عمو، رادين رو مي ديد براش سوت مي زد و رادين مي خنديد ،واينطوي شد كه اسم عمو مجتبي رو گذاشتيم عمو سوتي



... رادين و عمو سوتي ...
